Stress

نه اینکه حوصله نداشته باشم،نه

اما نگرانی و استرسهای بیخودی که به جونم افتاده

نذاشته حتی از رختخوابم پاشم

لعنت به این حاله بد بی موقعی که

نذاشته درست چشم روهم بذارم

و برم سرکارم.

پ ن: همکاره شفیقم، اومد نزدیکمو دستشو گذاشت رو دستمو گف، تبم که نداری

بالبخند بهش گفتم: یکی اینجوری بود،تاظهر مُرد

هیچی دیگه کلی دعوام کرد، و اخرش گذاشت رفت.


منبع این نوشته : منبع